جمعه پانزدهم تیر 1386
دوستت دارمبارها می خواستم رازی را كه مدتها در قلبم نگه داشته بودم برایت بازگو كنم
می خواستم بگویم كه دوستت دارم
اما نتوانستم
هرگاه كه از كنارم می گذشتی آرزو می كردم این راز بزرگ را در چشمان گریان من بخوانی
اما افسوس ،
افسوس كه بی اعتنا از كنارم گذشتی.
تا اینكه امروز قلمم را به دست گرفتم و خواستم برایت بنویسم که :
" از تو و بی وفایی تو بیزارم"
ولی وقتی قلم خود را از روی كاغذ برداشتم با شگفتی دیدم كه نوشته ام:
"دوستت دارم"

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:33 توسط : هدی

