تبليغاتX
فقط منم و...
فقط منم و...
سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386
نمی هااااااااااام!

سلام!...چی چیو سلام،خدافس!!همه چی کموم(تموم)شده اون وخ من می گم سلام؟چرااا؟

(با لحن چرا گفتن خودم بخونین!  (

چقد انتظار این روزو می کشیدیما!البته من از همون اولای اردیبهشت که همایشمون شورو 

شد،خیلیییی دپرس شدم!می دونستم خمّه(همه)چی اونقدر زود می گذره که اصن نمی فهمیم چه طور

گذش...

هیچ وخ این قَد به مدرسه وابسته نبودم نیدونم چرا امسال اینطوریه!هر چند خب...امسال یه جور خاصی

بود؛به قول خانیه خانوم هم بدترین سال بود هم بهترین.ینی یه عالمهههههههههههههههههه اتفاقای

خوب خوب افتاد و در کنار همین اتفاقای خوب،یه عالمه اتفاق خیلی بدم افتاد.

نمی خوام بهشون فکر کنم!چقدر خندیدیم و در کنار این خنده ها چقدر گریه کردیم!  

روز آخر سخته...همیشه!روز آخرهر چیزی!ولی...کی میگه امروز روز آخر بود؟ما قراره یه عالم هم

دیگرو ببینیم مگه نه؟

دیروز خیلی گریه کردم خیلی!انگار همه ی بلایای خانمان سوز(زندگی سوز)می خواستین ییهو بیان

سراغم!!اولا که امتحان ادبیات داشتیم؛ساعت 8:30 بود و من تازه درسای ترم دوم رو تمومیده بودم!!  

ترم یکم که قشنگ جون می گیره از آدم!پریروزم می خواستیم اضافه بمونیم تو مدرسه یه کم با هم باشیم برا همین من به غزاله،هم سرویسیم، زنگیدم و گفتم با سرویس نمیام!گوشی رو قطع کردم و

برگشتم که برم پیش دوستام ولی...ییییییییییییییییییییییییییییییهو دیدم افشار جِلوم سبز شد!هر چی خواهش

کردم کوتا نَیمد(نیومد)و گوشیمو گرف!  بعدم گُف فَقه به بزرگترم تحویل میدن.خالی بند چییییییییز!برا همینم مامانم دیروز رف ازشون گرف.ولی من می دونم خیلی بچه ها هستن که هر

روز گوشیشون توقیف می شه و همون روز به خودشون بر می گرده!!!!!حالا مامانمم برانکه تنبیه شم

گف تا یه ماه حق دس زدن به موب رو ندارم!منم گفتم:گفتی یه هفته دیگه؟باشه قبول مامانمم خر شدولی بدش یادم افتاد که تو این یه هفته ی موقوفی گوشی،4 روزشو میریم شمالینی من 4 روز ارتباطم با تمام دنیا قَط می شد؟واااای نه!...(دقت کنین که همه ی این افکار وقتی داشتم ادبیات

می خوندم تو سرم بود!!)دُرُس(درست)یادم نی سر چی ولی یه دوای خفن با مامانم زدم!آخه مامانم

دُرُس موقعی که من اصاب مصاب ندارم انگشتشو اد می ذاره رو نقطه ضعفم!!خلاصه از 8:30 تا 10

اینطورا با افکار قاطی خودم سر کردم...به فردا به روز آخر به امتحان ادبیات و به شعر حفظیا( که من هیچ وقت دو تا بندشو یاد نگرفتم و خدا رو شکککککککککر تو امتحانم نیمود) به معدلم به این

که دقیقا یه روز بد از کموم شدن امتحانا کارناممون می ره تو سایت(!)به این که چرا اینقدر زود می

ریم مسافرت و اینکه چطور گوشیو تو اون چار روز دودر کنم به این که در حال حاضر(در اون حال

حاضر!)تو خونه ی بقیه چه خبره(!!!!)

و و و و !همون 10 اینا بود که تازه ترم اولو شورو کردم!تازه فمیدم که خانیه خانومم یه کم از من

جلو تره و امیدوار شدم!  

یه دورمو به زوووووووووووور تا 12:30 کموم کردم بد یه دورم سر اینکه من فقط با ویبره بیدارم

می شم و اگه نتونم 2:30 بیدار شم مامانمو می کشم با مامانم دعوا کردم!!ولی بابام موبایل خودشو داد

بهم و راضی شدمحالا...بابام گف چرا انقد کیفت پره؟گفتم فردا با دوستام میریم بیرون بعدم

خونه سمیه سلطانی برا همین وسایل برداشتم!مامانمم شنیدو یادش افتاد که بهتره من برم خونه خودمون

بد از خونه با مامانم برم پیش دوستام منم گفتم پس اصن نمیرم!ولی می رفتمخلاصه...1:15 اینا

تازززززززززززه خوابم برد!!آخه مگه این افکار پلید راحتم می ذاش؟همش فک می کردم اگه بیدار

نشم چی میشه؟گوشی خودمم نبود که به دوستان بگم بزنگن منو مجبوری بیدار کنن!بعدم به فردا

(امروز)فکر کردم و این که روز خوبیه یا نه؟

2:30 با کمال تعجب فراواااان بیدار شدم!تا 5:30 درس خوندم و دوباره تا 6 خوابیدم!امروزم عالی

بود!نه...خوب بود! صب فهمیدم که دیروز همه ی بچه ها با ماماناشون دعوا کردن!!  

تازه...فرشید نیک عزیز من(  )مراقب ما بود کلاس تقریبا خالی شده بود.من صندلیم چسبیده به تخته و وضعیتمون یه طوریه که اگه به پرستو نیگا کنم پشتم به مراقب می شه!اول با یه عالم احتیاط و

اینا از پرستو معنی یه دون  کلمه رو پرسیدم ولی دیدم اون خیلی راحت باهام حرف می زنه و فهمیدم

فرشیدنیک سرش مشغوله   بدون تقلب 18  می شدم ولی الان یا 20 می شم یا

19.5برای صدف تولد گرفتیم.خیالم از بابت مهسا راحتید!!!!!(در جواب هدیییی!بتوووووووول؟!؟:آره اصنشم بتوووووول دلم می خواد!)داشتیم آماده می شدیم که بریم.خیلی بد بغض کرده بودم.صبم حالم خیلی بد بود اصن نفسم در نمی اومد!ولی به زوووور قورتش دادم(بغضمو!)با دوما

خدافسی کردم.دلم یهههههههههههههههه همه براشو تنگ می شه()آینده بین کلی بهمون گیر داد!مث همیشه!و ما از 10 تا 11 علاف شدیم  

6 تایی چپیدیم تو ماشین!خونه سمیه سلطانی به من که خیلیییی کیف داد!تازه یه عنکبوتم اومد

 من وقت دندون پزشکی داشتم و یه 2 ساعتی رفتم!ولی دوربینم جا موند و دوباره برگشتم و چون بچه ها هنو بودن،منم دوباره رفتم تواون موقم خیلی خوش گذش...باران(مه لقا ینی

همسر گرام(  )آخرش گریه کرد.من با کمال تعجب گریم نگرف!مامانامون با هم

رسیدن.اونایه نیم ساعتی با هم حرف زدن و من و باری هم با همیه عالم دلداریش دادم و قول دادم تند تند همدیگدرو ببینیم!آخه مطمئنم می بینیم همدیگرو!اگه نبینیم من می میرم!!به مامانم با یه لحن

ماحارت(ناراحت)گفتم من تو اون 4 روز مسافرت چی کار کنم؟  مامانمم اجازه داد اون 4 روز گوشی دستم  باشه!در حال حاضرم دارم از درد دندونام می میرم!خیچی هم نمی تونم

بخورم حتی آلبالو خشکه  و گوجه سبز و اینا()

.............................................من هنو باور نمی کنم یه همه تابستون اومده!نمی هااااااااااااااااااااااااااااااام  


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:28 توسط : هدی

RSS