تبليغاتX
فقط منم و...
فقط منم و...
یکشنبه ششم خرداد 1386


فصل...

فصل غريبي است. اينگونه كه گرازها طعمه از جانم ميخواهند. ديگر سكوت... آرامش سبز نيست. به كنارت كه بنگري مرگ را

 ميبيني، مرگ را، گل سرخ مرده را (كه جايي دفن بايد كرد)، شكسته هاي گلدان را (كه جايي دور بايد ريخت)، عكس هاي

رنگ پريده آلبوم، آدرسهاي از ياد رفته، خيابان هايي كه به ياد نمي آيند . اما... نه، در يك لحظه آنگونه كه شب از نگاهش

ميبارد... هر ستاره فريادي است براي آسماني كه تنهايي اش را انتهايي نيست. مي خواني براي تنهايي خودت،

اما...آرام...   مي گريي و مي سوزي... !!!


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:16 توسط : هدی

RSS