آنگاه جوانی گفت با ما از دوستی سخن بگو و او در پاسخ گفت:
دوست تو نیازهای برآورده ی توست.کشتزاریست که در آن با مهر تخم می کاری و با سپاس از آن حاصل بر می داری.سفره ی نان تو وآتش اجاق توست زیرا که گرسنه به سراغ او او می روی و نزد او آرام و صفا می جویی.
هنگامی که او خیال خود را با تو در میان می گذارد,از اندیشیدن "نه" در خیال خود نترس و از آوردن "آری" بر زبان خود دریغ مکن.
و هنگامی که او خاموش است دل تو هم چنان به دل او گوش می دهد;زیرا که در عالم دوستی همه ی اندیشه ها و خواهش ها و انتظار ها بی سخنی به دنیا می آیند و بی آفرینی نصیب دوست می گردند.
هنگامی که از دوست خود جدا می شوی غمگین مشو;زیرا آن چیزی که تو در او از هر چیزی دوست تر می داری بسا که در غیبت او روشن تر باشد چنان که کوه نورد از میان دشت کوه را روشن تر می بیند.
و زنهار که در دوستی غرضی نباشد مگر ژرفا دادن به روح.زیرا مهری که جویای چیزی به جز باز نمودن راز درون خود باشد,مهر نیست;دامی ست گسترده که چیزی جز بیهودگی در آن نمی افتد!
و زنهار که از هر آن چه داری بهترینش را به دوست بدهی.اگر او را باید که جزر روزی تو را ببیند بگذار که مد آن را هم بشناسد.
آن چگونه دوستی ست که در هنگام سوزاندن وقت به سراغش می روی؟
به سراغ دوست مرو مگر برای خوش کردن وقت.زیرا کار او این است که نیاز های تو را بر آورد نه آن که خالی تو را پر کند.
و شیرینی دوستی را با خنده شیرین تر کن و با بهره کردن خوشی ها.
زیرا در شبنم چیز های خزر است که دل انسان بامداد خود را می جوید و از آن تر و تازه می گردد!
"جبران خلیل جبران"
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:42 توسط : هدی

