تبليغاتX
فقط منم و...
فقط منم و...
جمعه چهارم اسفند 1385
آموختم که...

آموختم  که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است


آموختم  که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند


آموختم  که پول شخصيت نمي‌خرد


آموختم  که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند


آموختم  که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي‌توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم


آموختم  که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد


آموختم  که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان


آموختم  که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد


آموختم  که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم


آموختم  که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم


آموختم  که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را 
تصاحب خواهد کرد


آموختم  که آرزويم اين است که قبل از رفتن مادرم، يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم


آموختم  که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد


آموختم  که نمي توانم احساسم را انتخاب کنم، اما مي توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم


آموختم که همه مي خواهند روي قله کوه زندگي کنند، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ ميدهد که در حال بالا رفتن از کوه هستيد


آموختم که بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است: وقتي که از شما خواسته مي شود، و زماني که درس زندگي دادن فرا مي رسد .


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:11 توسط : هدی

RSS