تبليغاتX
فقط منم و...
فقط منم و...
شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386
خاطرات امسال ):

باورم نمیشه ینی همه چی تموم شد؟ینی امسال رفت؟ینی دیگه نمیاد؟ینی دیگه نمی تونیم اونقدر برای رفتن به پارک اصرار کنیم که معلمامجبور شن قول بدن بعدم بزنن زیرش؟ینی

 تمام سمفونی ها تموم شد؟تمام گور گیریای عارفه،شرط بستنای بی خودی،...ینی

فرشیدنیک و رفتن زیر آبشارو دویدن تمام راه دیگه بر نمی گرده؟آخه!کیک تولد باری

(باران) رو بگو!هنو رو دیوارهتولد کاکا و گم شدن فلش عارفه و بعدشم گم شدن عکسای تولد کاکا

 ینی دیگه نمی تونیم هندونه بیاریم بعد بدیم نرگس ببُره بعد یه تیکه ی خوشگلشو بده باری

 بعد ما براشون دست بزنیم؟!حالا خوبه آخر امروز همدیگرو بغل کردن!چقدر سر و صدا

راه انداختیما!بقیه فکر کردن قاطی کردیم!ییهو وسط گریه و خدافسی و اینا شرو کردیم به

کوبین رو میز و هورا کشیدن و شادی کردن و اینا!!


ولی من امسالو خیلی دوس داشتم!اولاشو نه ولی بعدش...وقتی رو که رفتیم کوه و خواستیم

 بستنی بخریم ولی چون گرون بود و وسعمون نمی رسید نگرفتیم!تازه آخرشم حسرت

 تلکابین موند تو دلمون! پولشم داشتیمامحمدی هم که برامون پیتزا نگرف!خیلی نامرده

 هزار بار بهمون قول داد وقتی برف اومد ببرتمون حیاط ولی نبرد!این جلسه های آخرم زیر

 ورق ما رو که روش نوشته بودیم:جلسه ی بعد ما رو ببرین پارک...رو امضا کرد ولی بازم

نبرد.ای بابا!

وای یزدو بگو!هیچ وقت چشمکی که بازی کردیم رو یادم نمی ره!از شب تا صبح!چقدر

خندیدیم.قبلشم برده بودنمون رستوران یه عالمه پیتزا مونده بود؛شرط گذاشتیم که هر کی

 ببازه باید تمام اون پیتزا ها رو بخوره!آخی بیچاره نیلوفر چه قد نگران بود

شب بعدشم همین جوری تا صبح بیدار بودیم!بعد از شام وقتی رسیدیم خونمون(هتل یا هر

 چی!)یه کم حرف زدیم بعد حدود 2 ساعت سر اینکه جاهامونو چه طوری بندازیم و اصن

 تشک های روی تخت رو بذاریم زمین یا نه،یا اینکه کی کنار شوفاژ باشه و اینا بحث کردیم

تازه آخرشم که همه ی جاهامونو روی زمین انداختیم،فقط نشستیم روشون و شروع کردیم

 به خندیدن و آهنگ گوش دادن و...یادمه ساعت حدود 12 شب بود که هوس قهوه کردیم

 من و نیلوفرم رفتیم بیرون که آب جوش بیاریم.از یه طرف می ترسیدیم پورآذر اینا

ببیننمون از یه طرفم بالاخره شب و اینا!!


صبح نیم ساعت خوابیدیم و مجبوری پا شدیم رفتیم چی؟؟؟بازدید!همه ی عکسامم فرمت

شد تازه...نمی خوااام

بابا اینا که همش شد یزد!...

یه عالمه خاطرات دیگه از امسال دارم ولی یادم نیس الان!

خب چی کار کنم؟فقط اینو بگم نمره هام گنده برا  همین می خوام این یه ماهه رو خر بزنم

(عمرا اگه بتونمJ) تا آخرای خردادم دیگه آپ نمی کنم.(از اونجا که کلا خیلی تند تند آپ

 می کنم گفتم بدوننین نگران نشین)

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:44 توسط : هدی

RSS