تبليغاتX
فقط منم و...
فقط منم و...
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385
آخر شدیم عین چییییییی!

چرا؟آخه چرا؟هان؟چرا ما؟؟؟!

یه روز من نرفتم مدرسه ها!...آخر شدیم!  Frown    ینی جم کل امتیازامون از همه کمتر شد... Teary 

(نماهنگم تو پایه دوم شدیم!)کلاس مهسا اینام یکی مونده به آخر شد!! 

جاتون خالی جمه رفتیم همی جشنواره فیلم فجر

(اونقدم فیملش زش بود اونقد زش بود که  هیچی دیگه!هیچی!  Smile )

همون جا بود که من از این سرماخوردگی هایی که مد شده گرفتم! Depressed 

 البته قبلشم حالم خیییلی خوب نبود ولی...

تازه گلومم میدردید شدید!

اون وخ با خاله اینا رفتیم رستولان و زدیم تو خط ناگت و سیزبمینی و اینا!   Smile 

شب نتونسسم بخوابم!هر سرفه ای می کردم انگار جونم یه دور میومد بیرون و دوباره

 نیدونم از کجاها!ولی بر میگش لامصب!!

خلاصه شمبه نلفتم!هوای بدنمم  کاملن گرم و آفتابی بود!  Sicky هرچن صب خیلی گرم نبود

 ولی ظهر رف تا چل درجه!همراه با لرز و اینا!  Sick In Bed 

همی امرو امتیازا رو اعلام کردن...

دوستام خبر خوش آخر شدنمونو دادن بهم !آخه چطولی؟؟؟هان؟چطور امکان داره

نماهنگ کلاس تینا اینا از ما بهتر شه؟هان؟هان؟  Mad 

نیلو بهم گف نمایش  مهسا جووونم اول نشده!  Sad پس اون روز که آمفی تاترو گذاش رو سرش و کلی شادی کرد  بیخود بوده...!  Happy اما نه...   بدش خود

 مهسا بهم گف با یه کلاس مشترک اول شدن!  Brows 

(فک کن...دو ساعت حدودن با هم حرفیدیم!  Chatty )

حالا ولش کن!نماهنگه ما رو بچسب!بضی دوستان می گن به خاطر وجود مبارک

خواهرزاده پورآذر(پورآذر یه چیزی تو مایه های معلم پرورشیه!)تو نماهنگ تینا اینا بوده

که امتیاز بیشتر گرفتن ولی فک نکنم!  Very Confused ...آخه اگه من می رفتم که مدرسه رو

 رو سر پوری می خرابیدم!

(شوخیه البته!توسط پارتی عزیزی که تو شورا دارم ته وتوی قضیه رومی کشیدم بیرون!)

 دیروزم از اون روزا بود که اصاب همه از جمله خودم و پوری خط خطی بود

(ینی ناناحت بودم  Need A Hug کمبود محبت و اینا...!)

 و می دونسسم اگه بهش چیزی بگم زنده نمی مونم!

...جاتون خالی زنگ آخر انجمن داشتیم.مث که معلممونم رو مده و سرما خورده!

نیومده بود...من و نیلو که تو یه انجمنیم تو راه پله واستاده بودیم و داشتیم تصمیم

 می گرفتیم کجا بریم..در ضمن می دونستیمم که نباید توی راهرو باشیم ولی پوری

یهو از یه جا سبز شد!

-چرا اینجایید؟؟مگه کلاس ندارید؟زنگ خورده ها!پس چرا تو

راهرویید؟

-خانوم صادقی نیومده خو...!

-به هر حال نباید تو راهرو  باشید...یا برید سر انجمنای دیگه یا تو

 کتابخونه...تو راهرو نباشید

-......!!(خدا رو شکر باهاش سر امتیازا دوا نکردم ها!تازه این خوب خوبش بود!)

به هر حال آخرای زنگ همه تو راهرو تلپ شدن!پوری هم نتونس چیزی بگه...  Laugh 


مثلن ولنتاین بود امروز!!... 

راستی ولنتاینتونم مبارک!هم ولنتاین اونا که عاشقن هم اونا که غیر عاشق..هم اونا

 که کادو مادو گرفتن هم اونا که نگرفتن!...

 Love Gaze  Be My Valentine   I Wove You       Blow KissBe Mine Teddy 1

  

امروزم که نگو...!اول که بعضیا نیومده بودن و من به قول عارفه دچار

*Batool's Fraaagh شده بودم!!!(*:بتول ز فراق!)هر چند دوسسام جبرانش کردن!

زنگ اول فمیدیم پوری و زری باف,نیومدن!  پس پرورشی و زبان...پر Yes   

فقط می موند روش تحقیق که اونم تفریحه همش!ولی...چشمتون روز بد نبینه!!

بازم ییهو پوری جلو در ظاهر شد!   Eyes Poppin اوا!از کجا آخه؟؟....

عارفه گف:خانوم شما که نبودید!

خانوم هم به روی مبارکشون بر خورد:پس من می رم که شما راحت باشید.

رفت..هه!چه لوس!چه ربطی داش که بخواد قهر شه؟ها؟  Not Sure 

ماکه خوشال می شدیم البته ولی خب...برگشتش!تازه یه معلمم نیدونم از کجاشون

 در اوردن انداختن سرمون واسه زبان!شانس که نباشه جون در عذابه!  Mouth At Side 

تازه اون بضیا هم که نیومده بود وختی ساعت مدرسه تموم شد,آزمون المپیادش تموم شد و اون مقه رف مدرسه...برا کار فیزیکشون یا نیدونم چی!(ینی حتی همین الانم مدرسس!اه!)

شانسو می بینی؟نه شانسو می بینی؟؟!....

راستی دعا کنین فردا امتحانمو خوب بدم!  Prayer امتحان تیین سطح زبانه ها!ولی حالا...

 

 

 

بازم HApPy YOuR VALeNTIne dAY!

 








ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:58 توسط : هدی
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385
سر گذشت من.....(البته من اونقدرام ... نیسسما!...عکسش ماه داره!راستی!!)

نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زبان

پرسه ای آغاز کردیم در خیال دل به یاد اورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی میگذشت

یک دو سالی از عمر رفت و بر نگشت

دل به یاد اول بار را ...خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اسرار را

آن دو چشم مست آهو وار را...

همچو رازی مبهم و سر بسته بود

 همچو من از تکرار او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او

همنشین و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او

ناتوان بود و توان شد با من او



ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:58 توسط : هدی

RSS