تبليغاتX
فقط منم و...
فقط منم و...
جمعه بیستم بهمن 1385


سلاااااااااام!وای باورتون میشه؟؟!پرتغال ۰-۲ برزیلو برد     

تازههههه مسابقات دهه فجر مدرسمون تموم شد!کلاس ما نقاشیش توو کل مدرسه اول شد!نمایش مهسا اینا هم اول شد!(تازه نماهنگشونم دوم شد!ولی بقیه چیزاشون از ما کمتره!)انصافن هم خیلی قششششششنگ بودولی نمایش ما...وااای!ریدمان بود! نمایش یه کلاس دیگه آهنگای Britneyو اینا داش!معاونمون اینقده عبصانی شد!

من نماهنگ بودم...واسه گریمم مو هامو رنگ کردم ولی یه رنگ افتضاحی شد که نگو و نپرس!عوضش صورتم خوشمل شده بود!...هنو نیدونم چندم می شیم ولی احتمالن توو پایه ی خودمون اول شیمنمی دونید که!ما از پنشنبه هفته پیش هررو تا ساعت ۵ تمرین می کردیم!یه بارم آژانس دیر اومد دنبالم و ۷:۱۰رسیدم خونهتازه منو با دو تا مسیر پرت فرستادن...تازه فرداشم امتحان ریاضی داشتیم که کنسلش کردیم!....با اینکه هررو سردرد داشتم و پامم نفله شد ولی  دلم واسه دودر کردن کل کلاسامون توو کل هفته برا تمرین (از دینی و عربی و اجتماعی گرفته تا ریاضی و شیمی و فیزیک!)دعواهامون و خنده هامون,دیر رسیدنامون,دعواهامون با آقای آینده بین سر اینکه نمی ذاش بریم!!!!(با اینکه آژانسا اومده بودن!!)و از همه مهم تر دیدن بیشتر......تنگ میشه!کو تا سال دیگه؟؟؟؟؟؟؟!(می دونم تا چش رو هم بذارم می رسه!!)


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:18 توسط : هدی
یکشنبه پانزدهم بهمن 1385
بعضی حرف ها

بعضي حرفهاست كه نه با خودكار پاركر مي توان نوشتشان،نه با خودنويس ديپلمات...

بعضيي حرفها فقط وقتي حرف اند كه با گچ بنويسيشان ... آن هم نه با

گچ هاي تر و تميزكه توي يك جعبه ي مرتب چيده شده اند ...

و رويشان نوشته شده : گچ آموزگار ، نه!!

با همين گچ خورده هاي خودمان كه هزارتايش پاي تخته و دور و بر سطل آشغال

ريخته است ... بعضي حرفها فقط و فقط مال گچ و تخته اند ... هر جاي ديگر كه

بنويسي حيف مي شوند...

حتي اگر روي كاغذ گلاسه با قلم دزفولي خوشنويسي اش كني...

*بچه ها ... آخ جون ... امروز معلم نداريم* را غير از تخته سياه كلاس

كجا مي توان نوشت ؟ اصلآ چه فايده اي دارد كه جاي ديگري بنويسي ...؟

اين حرفها يعني ؛ هوراااا ... يعني زنگ شادي خورد ... يعني صداي خنده ها

بايد برود هوا ... يعني چقدر خوب است كه ما هنوز بچه ايم ...

نمي داني بعضي وقتها توي كوچه ها ... توي خانه ها ... هرجا كه مي بينم

لبخندها روي لبها ماسيده ... و نگاهها مات شده اند ... و آدمهايي را مي بينم
يكه انگار همه شان تجديدي آورده اند و كيفهايشان پر از غم و غصه ي رفوزگي ست
دلم مي خواهد يك گچ داشته باشم و يك تخته سياه كوچك و رويش بنويسم:

*فيتيله ... فردا تعطيله* شايد آن موقع بتوانم اين آدمها را كه سالهاست

نخنديده اند ؛ بخندانم و وادارشان كنم كه همگي با هم يك هوراي دسته جمعي

بكشند

ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:59 توسط : هدی

RSS