تبليغاتX
فقط منم و...
فقط منم و...
یکشنبه هفدهم دی 1385
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد

عیدتون مبارک!


 

راستی بچه ها!این چن تا مطلبو از سایت www.alisalamaziz.blogfa.com    پیدا کردم!

                                                                                                                        


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:37 توسط : هدی
یکشنبه هفدهم دی 1385
تست خودشناسی دانشگاه هاروارد

اين تست از نظر علمي کاملا معتبر است و در دانشگاه هاروارد روي افراد متفاوتي تجربه شده و نتايج کاملا درستي به دست آمده است. امتحان کنيد ، صحت نتيجه اين تست تضمين شده است:

 

 

 

 

 

شما از بين ميوه هاي زير کداميک را ترجيح مي دهيد؟

 

1- خيار

 

2- توت فرنگي

 

3- سيب

 

4- انگور

 

5- موز

 

 

 

حال با توجه به ميوه هاي انتخابي خود ، نتايج را مشاهده فرماييد:

 

1- خيار : اگر شما خيار را ترجيح مي دهيد ، به اين معني است که خيار دوست داريد

 

 

2- توت فرنگي : اگر توت فرنگي را ترجيح مي دهيد ، به اين معني است که توت فرنگي دوست داريد

 

 

3- سيب : اگر سيب را انتخاب مي کنيد ، به اين معني است که سيب دوست داريد

 

 

4- انگور : اگر شما انگور را ترجيح مي دهيد ، به اين معني است که انگور دوست داريد

 

 

5- موز : اگر انتخاب شما موز است ، به اين معني است که موز دوست داريد

 

 

خب ...! نتايج در مورد شما صدق مي کرد؟؟!؟!؟ من که گفتم صحت داره ! (J


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:29 توسط : هدی
یکشنبه هفدهم دی 1385
اگر می توانستم یک بار دیگر به دنیا بیایم

از زبان خانمي که از سرطان از دنيا رفت :


اگر مي توانستم يک بار ديگر به دنيا بيايم ، کمتر حرف مي زدم و بيشتر گوش مي کردم .


دوستانم را براي صرف غذا به خانه دعوت مي کردم حتي اگر فرش خانه ام کثيف و لکه دار بود و يا کاناپه ام ساييده و فرسوده بود .


در سالن پذيرايي ام ذرت بو داده مي جويدم و اگر کسي مي خواست که آتش شومينه را روشن کند نگران کثيفي خانه ام نبودم .


پاي صحبت هاي پدربزرگم مي نشستم تا خاطرات جواني اش را برايم تعريف کند و در يک شب زيباي تابستاني پنجره هاي اتاق را نمي بستم تا آرايش موهايم به هم نخورد . شمع هايي که به شکل گل رز هستند و مدت ها بر روي ميز جا خوش کرده اند را روشن مي کردم و به نور زيباي آنها خيره مي شدم .


با فرزندانم بر روي چمن مي نشستم بدون آنکه نگران لکه هاي سبزي شوم که بر روي لباسم نقش مي بندند .


با تماشاي تلويزيون کمتر اشک مي ريختم و قهقهه خنده سر مي دادم .


هر وقت که احساس کسالت مي کردم در رختخواب مي ماندم و از اينکه آن روز را کار نکردم فکر نمي کردم که دنيا به آخر رسيده است .


بي صبرانه در انتظار 9 ماه بارداري مي ماندم و هر لحظه از اين دوران را مي بلعيدم چرا که شانس داشته ام که بهترين موجود جهان را در وجودم پرورش دهم و معجزه خداوند را به نمايش بگذارم .

وقتي که فرزندم با شور و حرارت مرا در آغوش مي کشيد هرگز به او نمي گفتم : بسه ديگه ! حالا برو پيش از غذا دستهايت را بشور . به او مي گفتم : امروز به تو گفتم چقدر دوستت دارم؟  و با اشتياق در آغوشم نگهش مي داشتم و هرگز ديگر او را پس نمي زدم تا بداند هميشه آغوشم براي او باز است


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:15 توسط : هدی
یکشنبه هفدهم دی 1385
قندان نقره ای

خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با يک هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي مي کند. کاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود. او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث کنجکاوي بيشتر او مي شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : " من مي دانم که شما چه فکري مي کنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم که من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم . "
حدود يک هفته بعد ،
Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي که مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فکر نمي کني که او قندان را برداشته باشد ؟ "
" خب، من شک دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد . "

او در ايميل خود نوشت :
مادر عزيزم، من نمي گم که شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم که شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است که قندان از وقتي که شما به تهران برگشتيد گم شده . "
با عشق، مسعود


روز بعد ، مسعود يک ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود : 

 

 پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! ، و در ضـــمن نمي گم که تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است که اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا کرده بود.
با عشق ، مامان


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:8 توسط : هدی
یکشنبه هفدهم دی 1385
زن

از هنگامي که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز مي گذشت.
فرشته اي ظاهر شد و عرض کرد:چرا اين همه وقت صرف اين يکي مي فرماييد ؟
خداوند پاسخ داد:دستور کار او را ديده اي ؟
او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکي نباشد.

بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگي قابل جايگزيني باشند.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.
بايد دامني داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتي از
جايش بلند شد ناپديد شود.

بوسه اي داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوي خراشيده گرفته تا
قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت:شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد:فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته
باشند.
-اين ترتيب، اين مي شود يک الگوي متعارف براي آنها.

خداوند سري تکان داد و فرمود:بله.
يک جفت براي وقتي که از بچه هايش مي پرسد که چه کار مي کنيد،
از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روي صورتش است که وقتي به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگويد او را مي فهمد و دوستش دارد.

فرشته سعي کرد جلوي خدا را بگيرد.
اين همه کار براي يک روز خيلي زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد .
خداوند فرمود:نمي شود !!
چيزي نمانده تا کار خلق اين مخلوقي را که اين همه به من نزديک است،
تمام کنم.
از اين پس مي تواند هنگام بيماري، خودش را درمان کند، يک خانواده را با
يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.

فرشته نزديک شد و به زن دست زد.
اما اي خداوند، او را خيلي نرم آفريدي .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمي تواني بکني
که تا چه حد مي تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسيد:فکر هم مي تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد:نه تنها فکر مي کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد
.
آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.
اي واي، مثل اينکه اين نمونه نشتي دارد. به شما گفتم که در اين يکي
زيادي مواد مصرف کرده ايد.
خداوند مخالفت کرد:آن که نشتي نيست، اشک است.
فرشته پرسيد:اشک ديگر چيست ؟
خداوند گفت:اشک وسيله اي است براي ابراز شادي، اندوه، درد، نا اميدي،
تنهايي، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه ايد اي خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها
واقعا" حيرت انگيزند.
زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير مي کنند.

همواره بچه ها را به دندان مي کشند.
سختي ها را بهتر تحمل مي کنند.
بار زندگي را به دوش مي کشند،
ولي شادي، عشق و لذت به فضاي خانه مي پراکنند.
وقتي مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.
وقتي مي خواهند گريه کنند، آواز مي خوانند.
وقتي خوشحالند گريه مي کنند.
و وقتي عصباني اند مي خندند.
براي آنچه باور دارند مي جنگند.

در مقابل بي عدالتي مي ايستند.
وقتي مطمئن اند راه حل ديگري وجود دارد، نه نمي پذيرند.
بدون کفش نو سر مي کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
براي همراهي يک دوست مضطرب، با او به دکتر مي روند.
بدون قيد و شرط دوست مي دارند.

وقتي بچه هايشان به موفقيتي دست پيدا مي کنند گريه مي کنند و و قتي
دوستانشان پاداش مي گيرند، مي خندند.
در مرگ يک دوست، دل شان مي شکند.
در از دست دادن يکي از اعضاي خانواده اندوهگين مي شوند،
با اينحال وقتي مي بينند همه از پا افتاده اند، قوي، پابرجا مي مانند.
آنها مي رانند، مي پرند، راه مي روند، مي دوند که نشانتان بدهند چه قدر
برايشان مهم هستيد.

قلب زن است که جهان را به چرخش در مي آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلي موجودند مي دانند که بغل کردن و
بوسيدن مي تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادي و اميد به ارمغان
مي آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند
زن ها چيزهاي زيادي براي گفتن و براي بخشيدن دارند

خداوند گفت:اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد
فرشته پرسيد:چه عيبي ؟
خداوند گفت:قدر خودش را نمي داند

ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:7 توسط : هدی
شنبه شانزدهم دی 1385
سه تا جمله ی کوتاه!

آموخته ام كه مهربان بودن بسيار مهم تر از درست بودن است
that being kind is more important than being right.

آموخته ام  كه هميشه براي كسي كه به هيچ عنوان قادر به كمك كردنش نيستم دعا كنم .

that sometimes all a person needs is a hand to hold and a heart to understand.

that life is tough,but I'm tougher.
آ موخته ام  كه زندگي دشوار است اما من از او سخت ترم
 
 
 
 

ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:16 توسط : هدی
شنبه شانزدهم دی 1385
تبعیدی

خواستم آيينه باشم رو به رو ديوار بود سينه در تبعيدماند اين كار هم دشوار بود

خواستم از روي ديوار مقابل بگذرم سيم هايش خاردار رو خار ها بسيار بود

همچنان نيلوفري در پيچ و تاب زندگي هر چه پيچيدم به راهم سنگ ناهنجاربود

خواستم از جمع هستي خويش را پنهان كنم دل اسير سلطه ي عشق ونگاه يار بود

خواستم آيينه ي دل را گذارم زير پا دل قوي تر بود و بر من چيره شد

رشته ي اميدم بگسسته شد از رنج وغم بس كه روزم تيره از شام و زلف يار بود

بعد از اين تا لحظه ي آخر ((سفير)) حيرتم تا بدانم ناخداي دل چراااااااااااااااا جبار بود؟؟؟؟ 


به جان خودم نمی دونم از کیه!

ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:15 توسط : هدی

RSS