چهارشنبه سیزدهم دی 1385
هدیه
باد میآمد.
هر کجا از خستگی لبريز بود انگار
فصل سردی بود
نيمه پاييز بود انگار.
آسمان بیترحم شاخهای گل
در ميان دستهای باغ پير انداخت.
باغ مکثی کرد و آهسته
بینگاه و پاسخی حتی
سر به زير انداخت
باغ اما بینصيب از انتظاری گرم
در سکوت و احتضاری سرد
ساکت و مبهوت و سر در پيش
- با تشويش -
مانده بود آيا بخندد يا بگريد بر شگفتیهای بخت خويش.ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:23 توسط : هدی
چهارشنبه سیزدهم دی 1385
به راستی من کیستم...
من كيستم؟
چيستم؟
اصلا كه ام؟
شايد خورشيدي پر نور
وشايد نور يك مهتاب
شايد هم نور يك ستاره تنها
كه گه گاه سوسو نوري مي دهد
وشايد نور شمعي در سر مزار....گورهاي گورستانهاي تمام دنيا
شايد ندارم!
شايد هيچ نوري در من نباشد
شايد هيچ باشم
شايد صفر
شايد نيست
آري
من فراموش كرده بودم كه شبم
و تنها مهتاب بود كه به من نور ارزاني مي كرد
آري شبم
شبي بس سرد و تاريك و كور
اما شعله اي بر جانم .. ومي سوزاندم
من شبي آكنده از روشنايي ام
شايد اينگونه باشد
شايد جواب همه شايدهايم را
مهتاب امروز به من داد
او در جواب فريادهاي بي قرار دوستت دارم هايم
به چه راحتي دوستم نداشت
و به چه راحتي نخواست
و به چه راحتي نورش را زدود
شايد حق با او باشد
شايد!!!
شايد واقعا ليقاتش را ندارم
كه كسي دوستم بدارد
و شايد
بودن هم برايم زياديست
و شايد كسي مثل من
تنها
مرگ لياقتش باشد
......
اما باز با تمام وجود مي پرستمش
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:20 توسط : هدی
چهارشنبه سیزدهم دی 1385
و بعد از رفتنت...
شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لحجه ي گلهاي نيلوفر صدا كردم.تمام شب
براي يا طراوت ماندن باغ قشنگ آرزو هايت دعا كردم. پس از يك جست و جوي نقره اي در كوچه
هاي آبي احساس تو را از بين گلهايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم.
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي:
دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي و من تنها براي ديدن آن چشم تو را در دشتي از
تنهايي و حسرت رها كردم. همين بود آخرين حرفت ومن بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم
چشمهايم را بروي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم.
نمي دانم چرا رفتي؟؟؟؟؟
نمي دانم؟شايد خطا كردم.
و تو بي انكه به فكر غربت چشمان من باشي ....
نمي دانم كجا ! تا كي ! براي چه؟؟؟
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي بارد و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك
برداشت. و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد و گنجشكي كه هر روز از كنار
پنجره با همرباني دانه بر مي داشت تمام بالهايش غرق در اندوه و غربت شد.
و بعد از رفتنت آسمان چشمهايم خيس باران شد.
و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواد رفت . كسي
حس كرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد. و بعد از رفتنت درياچه بغضي كرد.
كسي فهميد تو نام را از ياد خواهي برد و من با آنكه ميدانم تو هرگز ياد مرا با خود نخواهي برد
هنوز آشفته ي چشمان زيباي توام برگرد...
ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد.
و بعد از رفتنت ازاين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا
گفت :تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم.
و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد كنار انتظاري كه بدون پاسخ و حرفست. و من در
اوج پاييزي ترين ويراني يك دل ميان غصه اي از جنس كوچك يك ابر...
ومن در حالتي... نمي دانم چرا؟ شايد به رسم عادت پروانگي هامان باز براي شادي و
خوشبختيي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم!!!!!!!!ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:33 توسط : هدی
دوشنبه یازدهم دی 1385
مردن!
سلااااااامی به خوشگلیه مرده !!
(مرد نه هااااااا مرده !! همونی که می میره !!
)
چطــــــــــــــــــــــــــــوری ؟؟
بدونه هیچ حرفی یهو می خوام برم سره اصله مطلب !!
.
.
.
دیروز تو خونه نشستیده بودم و فیلمه نمی دونم چی چی بود اسمش ؟؟
آهان "مومیایی" رو نیگا
می کردم
و همین جور که رو درجه ویبره رفته بودم
حالم می کردم !!
فیلم
رسیده بود به لحظه حساس که یهو یکی دستشو گذاشت رو زنگ و ورم نمی داشت لا مذهب
(همون لامصبه خودمون !!
) !!درو که وا کردم یهو یه زنه که نمی دونم چه حسی داشت اون
لباسای خوشگله جادو گرارو پوشیده بود
، پرید وسطه اتاق !! خدا شفاش بده !! طفلکی کمبوده
مغز داشت !!
دوره اتاق می دوید و می گفت:"فال می گیرم فال می گیرم !!"
بعد خودشو
دعوت کرد به اتاقه پذیرایی و یه دونه از اون توپای شیشه ای
(گوی نمی دونم چی چی !!
) رو
گذاشت روی میز و جیغ کشید !! دیگه مطمین شدم که عقب مونده ذهنیه !!
بعد گفت تو فردا می میری و یهو محو شد !!
"هه !! چه توهمه باحالی بودا !! فیلمه خوب روم تاثیر گذاشته !! ایول !!
" اینو گفتم و نشستیدم
که بقیه فیلمو ببینم که یهو دوباره اون زن کمبودیه پیداش شد !!
گفت ببخشید یادم رفت تو رو با
خودم ببرم !!
دیدم نه بابا !! مثله اینکه موضوع از توهم و اینا هم گذاشته !! بحث جدیه !!
خواستم یه سوت بزنم که زنه بترسه ولی خدا نصیبه گرگه بیابون نکنه یه جیغی زد که پرده گوشم و پرده
خونه و ... همه رو با هم پاره کرد !!
دستمو گرفتید و یهو دیدم که از قبرستون سر در آوردیم !!
به به چه جایه با صفایی بود !!
مرده ها از این ور می رفتن اون ور !!
یه عده روح هم از اون ور
میومدن این ور !! جن ها هم اون وسط خاله بازی می کردن !!
وااااااااااااااااااااااای !! چی گفتم ؟؟ روح ؟؟ جن ؟؟ مرده ؟؟
فـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرار !!
داشم می فراریدم که جمالمون به روی یه مرده خوشگل روشن شد !! به به چه چهره خوشگلی داشت
اون مرده هه فک کنم اینقد زده بودنش که مرده بود !! موهاش مدله نمی دونم چی چی درست کرده
بود !! یه دونه از اون سیبیل دسته موتوریا رو صورتش بود !! صورتشم مثله خط کشیه عابره پیاره راه راه
بود !! انگار صورتش زنجیر خورده بود !!
چقدم که مهربون بود !! هی می گفت بیا پیشه
من !! بیا یه چایی بخور !! به این می گن دوستیه خاله خرسه هاااااااااااا !!
خلاصه اینکه با کمکه دوستای مرده و روح و جنه محترم
ما رو ورداشتن بردن تو یکی از اون خونه
ها !!
(خونه نکته انحرافیه چون اون جا قبر بود !!
)
آخرشم که به سلامتی من مردم !!
آخ آقا اینقده حال می ده !! پیشناهاد می دم همه بمیرن !!
اینجا سوالای شبه اوله قبر گم شده !! همه چی شیر تو شیره !! پس تا سوالا پیدا نشده همتون بمیرید
بیاید صفا کنید !!
خب دیگه !! ایشالا همتون زود تر بیاید اینجا !! یه ختمه با صفا هم برا من بگیرید !! ایشالا تو ختمتون
جبران کنم ! !

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:26 توسط : هدی
دوشنبه یازدهم دی 1385
اینم واسه...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:6 توسط : هدی
دوشنبه یازدهم دی 1385
دروغ و حقیقت
روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده
لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت
لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت . از آن روز هميشه
حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:35 توسط : هدی
دوشنبه یازدهم دی 1385
مسافر شهر غم
دلم از دنیای پست و سنگی ادمها گرفته....چمدانم را می بندم اهنگ سفر کرده ام. نمی دانم به کجا
باید رفت ولی میدانم تصمیم سفر دارم. پا به داخل کوچه می گذارم از بی احساسی مردم سردم
می شود....
به هر کوچه که می رسم عشق را سنگسار می کنند.به عابری می گویم:
هوای کثیفی است!
- دود را می گویی؟ سری تکان می دهم.می گوید: دود اگزوز است.
می خندم ولی خوب می دانم دود اگزوز نیست. دودی است که از اتش دلهای سنگی بر خاسته....به
راهم ادامه می دهم. مردی روی گاری دورنگی می فروشد سرش حسابی شلوغ است. کمی جلوتر
عابری صداقت را زیر پایش له می کند.چندشم می شود.....صورتم را بر می گردانم تا نبینم
اما مگر می شود؟! نزدیک مغازه ای می ایستم مردی سه بسته خیانت می خرد.قدم هایم را تند می
کنم و به سرعت دور می شوم.
اشکهایم سرازیر می شود. شاعری شعر غم می سراید.شوریدگی ام رامی بیند:چه می خواهی؟
پاسخ می دهم: محبت! پوزخندی می زند:نیست!سالهاست افسانه شده. از او جدا می شوم.کمی
جلوتر پسری عاطفه را تنبیه می کند .....پای سفرم می شکند......به راستی شما
بگویید به کجا سفر کنم؟؟؟؟؟
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:32 توسط : هدی
دوشنبه یازدهم دی 1385
...

خوشمله؟!


اینم نرگسه ها!!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:9 توسط : هدی
دوشنبه یازدهم دی 1385
زندگی یک...
زندگی تکرار تفکر در حلقه حیات است
زندگی معمای وجود در تفکر بشر است
زندگی آزمایشگاه صبر برای موجود کم طاقت است واما ؟؟؟
زندگی لطف اجباری اما شیرین خداوند است
زندگی خالی است ان را پر کن
زندگی یک مشکل است با ان روبرو شو.
زندگی یک معادله است موازنه کن.(اینجام شیمی ول نمیکنه!)
زندگی یک معما است ان را حل کن.
زندگی یک تجربه است ان را مرور کن.
زندگی یک مبارزه است قبول کن.
زندگی یک کشتی است با ان دریا نوردی کن.
زندگی یک سوال است ان را جواب بده.
زندگی یک موفقیت است لذت ببر.
زندگی یک بازی است برنده و پیروز شو.
زندگی یک هدیه است ان را دریافت کن.
زندگی دعا است ان را مرتب بخوان.
زندگی درد است ان را تحمل کن.
زندگی یک دوربین است سعی کن با صورت
خندان و شاد با ان روبرو بشی
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:56 توسط : هدی
دوشنبه یازدهم دی 1385
من که بیشتر قعر دریام!...
اميد و آرزو تو زندگی ميتونه بزرگترين انگيزه ها رو برای انسان ايجاد کنه!! ولی هيچ لزومی نداره اگه هيچ
کدوم از اينها نبود ، انگيزه هم باهاش بخشکه !! روزهای زندگی در گذرند و پستی بلنديهای اون انسان رو
گاهی به عمق دريا ميبره و گاهی به اوج آسمون !! هنر زندگی اينه که وقتی در قعر دريا هستی يادت
باشه که يک روزی در آسمون خواهی بود و هر گاه که در اوج آسمونی يادت باشه که روزی به قعر دريا فرو
خواهی رفت ...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:55 توسط : هدی
دوشنبه یازدهم دی 1385
((عشقولانه ها))
$ اگر من به درد خودم نخورم ، چه كسي به درد من خواهد خورد؟ اگر فقط به درد خودم بخورم، به چه درد خواهم خورد
$ خسته ام ثانيه ها خوب مرا مي فهمند
$ کاش ماه مي دانست از اين همه ستاره و سياره فقط يکي مشتريست!!
$ يک رنگي و بوي تازه از عشق بگير...
پر سوزترين گدازه از عشق بگير
در هر نفسي که مي تپي اي دل من...
يادت نرود اجازه از عشق بگير
$ آدم هاي سر به زير هرگز توي چاله نمي افتند
اما هيچ وقتم آسمون آبي رو نمي بينن
$ فردا و ديروز با هم دست به يکي کردن ..
ديروز با خاطراتش من را فريب داد
فردا با وعده هايش مرا خواب کرد
$ وقتي چشم گشودم امروز را از دست داده بودم
آخرين بار که او را ديدم گردنبند صليبي به او هديه کردم
و گفت من که دوستت ندارم پس چرا به من هديه مي دهي ؟
گفتم : بر سر هر گوري صليبي مي نهند اين صليب را بر
گردنت بالاي قلبت بياويززيرا آنجا گورستان عشق من است
$ دلم احساس غم دارد /در این انبوه ویرانی/
کمی تا قسمتی ابری/و شاید باز بارنی
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:53 توسط : هدی
دوشنبه یازدهم دی 1385
ازدواج امروزی!
ازدواج به سبک اينترنتی

عروس خانم دوشیزه khoshgele_memco آیا وکیلم شما را به مهر :
گوگل عدد سکه بهار آزادی / یک وب کم / سند یک سایت اینترنت اختصاصی دات کام / یک مودم DSL / اینترنت پرسرعت به اندازه طول عمر نوح! / LCD و شمعدان / یک هدست بی سیم / چهارده روم اختصاصی به نیت چهارده ... / پنج گیگا بایت میل باکس اختصاصی به نیت پنج ...
به عقد دائم آقای messenger در بیاورم ؟
جمعیت توي روم : عروس رفته آف هاش رو چک کنه!!!
hajagha_202: برای بار دوم آیا وکیلم ؟
جمعیت توي روم: عروس رفته ویروس کش آپدیت کنه!!
hajagha_202ی :!!!BUZZ , برای بار سوم خفم کردی آیا وکیلم ؟
عروس : با اجازه بزرگترهای Room بله!
گوگل عددی است که تشکیل یافته از 1 و هزار صفر جلوی آن : ........... 100000000
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:52 توسط : هدی
دوشنبه یازدهم دی 1385
چن تا sms قشنگ!
تجربه شانه ايست که طبيعت وقتي ما کچل ميشويم, به ما مي دهد!
برگ در انتهاي زوال مي افتد و ميوه در انتهاي کمال. بنگر که چگونه مي افتي، چون برگ زرد يا سيب سرخ؟
از برج مراقبت مزاحمتون مي شم.اگه تو قلبتون جا هست اجازه فرود مي خواستم. اجازه هست؟
شايد کسي را که با او خنديده ايد فراموش کنيد .اما کسي را که با او گريستيد هرگز فراموش نخواهيد کرد .
غم و شادي در يک خانه زندگي مي کنند به آهستگي شادي کن تا غم بيدار نشود.
هرگز به كسي نگاه نكن وقتي قصد دروغ گفتن داري... هرگز به كسي محبت نكن وقتي قصد شكستن قلبش را داري... هرگز قلبي را قفل نكن وقتي كليدش را نداري.
يک بچه همواره مي تواند سه چيز به يک آدم بزرگ بياموزد : ۱- شاد بودن بدون دليل ۲- دائم به کاري مشغول بودن ۳- تقاضا کردن آنچه با تمام وجود مي خواهد.
هر كجا محرم شدي چشم از خيانت بردار اي بسا محرم كه تا يك نقطه مجرم مي شود.
دل آدمي بزرگتر از اين زندگي است و اين، راز تنهايي اوست.
اخم نکنيد هرگز نمي دانيد چه کسي ممکن است با يک تبسم عاشقتان شود.
همه چيز در پايان خوب است. اگر خوب نباشد بدانيد که هنوز به نقطه پايان نرسيده است.
همه ميگن بايد براي رسيدن به عشقش از تموم دنيا بگذره ولي تو كه دنياي مني چطور ازت بگذرم؟
احمقانه است که بخواهي از اشتباهات ديگران در امان باشي . چنين کاري غير ممکن است . فقط سعي کن از اشتباهات خودت در امان باشي.
ولتر:شما ممکن است بتوانيد گلي را زير پا لگدمال کنيد، اما محال است بتوانيد عطر آنرا در فضا محو سازيد
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:52 توسط : هدی
دوشنبه یازدهم دی 1385
ای بابا!
يكي بود يكي نبود غير از خداي مهربون هيچكس نبود.تو اين دنياي بزرگ زير سقف اسمون يه پسر تنها بود كه از زماني كه خودشو شناخت حسرت زندگي بچه هاي هم سن و سال خودشو مي خورد.حسرت داشتن يه عروسك يا يه ماشين كوچولو حسرت بازي كردن با بچه هاي هم سن و سال خودش . اون پسر هيچ چيزي كم نداشت،هيچي اخه پدرش خيلي پولدار بود و هر چي كه مي خواست براش تهيه مي كرد
اون پسر تنها چيزي كه مي خواست و هيچوقت بهش نرسيد عاطفه و محبت پدر و مادر بود
اون پسر هيچ اختياري نداشت حتي نمي تونست لباسي كه دوست داره بپوشه چون هميشه بايد مثل ادم بزرگا كت و شلوار تنش ميكرد لباساش هميشه بايد اتو مي خورد و كفشاش مثل اينه مي درخشيد و مثل مترسك هرچي پدر و مادرش بهش ميگفتن گوش مي داد كه نكنه خدايي نكرده چيزي از اصالت خانوادگيشو ن كم بشه هميشه بايد مثل بچه كوچيكا باهاش رفتار مي كردن تو مدرسه نبايد با هيچ بچه اي حرف مي زد بچه ها خيلي مسخرش ميكردن خيلي تيكه ها بهش مي بستن كه اين دختر تو مدرسه پسرونه چكار ميكنه.اون پسر مي خواست داد بزنه و بگه به خدا من اوني نيستم كه شما فكر مي كنيد ولي هيچوقت نتونست اين كار رو بكنه.يه زندگي ديكتاتوري
باباش هر روز بايد مي رسوندش مدرسه هر هفته بايد به مدرسش سر ميزد و واي به حال اون پسر اگه بيستش نوزده و نيم ميشد خانوادش از اون بچه انتظارات يه ادم بزرگو داشتن اون پسر هيچوقت خاطره شيريني از دوران بچگيش نداشت تنها چيزي كه يادشه تنهاييش بود و اون زندوني كه پدر و مادرش به خيال اينكه پسرشون هيچي تو دنيا كم نداره براش ساخته بودن ولي اون پسر اينا رو نمي خواست اون پسر فقط محبت مي خواست عاطفه اي كه هميشه ارزو شو داشت ارزوي داشتن كانون گرم يه خانواده .
اره دوران نوجوونيشم به همين راحتي گذشت خودش علاقه زيادي به رشته كامپيوتر داشت
ولي به اسرار پدر و مادرش كه همه جا مي گفتن پسرشون بايد دكتر بشه رشته اي رو كه اصلا خوشش نميومد انتخاب كرد تابستونا هم بايد به اجبار به جاي اينكه يه رشته ورزشي رو انتخاب كنه يا بايد كلاسهاي درسي مي رفت يا سه ماهه تا بستون تك و تنها تو ويلاي شمالشون هم صحبت يه پير مرد ميشد كه كاري جز نصيحت بلد نبود فقط تنها چيزي كه از اون موقع ها يادشه غروب كنار دريا بدون اينكه كسي منتظرش باشه ساعتها به تنهاييش و ايندش فكر مي كرد و اشك مي ريخت روزها مي گذشت و براي اون پسر ديروز با امروز هيچ فرقي نداشت و بايد تو اطاقش زندوني ميشد و درس مي خوند يا كه به مهموني هايي مي رفت كه همش پر از ريا و چشم و هم چشمي بود.اون پسر روز به روز افسرده تر مي شد تا جايي كه ديگه حتي صحبت كردنم فراموش كرده بود تا اينكه با يه پسر اشنا شد كه دوسال از خودش بزرگتر بود اسمش اشكان بود اشكان رخشان كه دوست داشت همه سام صداش كنن سام دانشجوي رشته هنر بود.سام تنها كسي بود كه اون پسرو درك ميكرد ومي تونست سنگ صبورش باشه اما سام مدت زيادي باهاش نبود چون اول مهر بودو سام بايد براي رفتن به دانشگاه اون پسر رو تنها مي گذاشت.بازم تنهايي شروع شد و دوباره مدرسه و اون رشته مزخرف. اون پسر با يكي از دختراي فاميلشون كه بهش ابراز علاقه كرده بود دوست شد ولي خيلي زود فهميد كه اون دختر دوسش نداره و دروغ ميگفته كه عاشقشه بلكه عاشق پول
پدر شه. يه روز اطفاقي تو اينترنت با يه دختر ديگه اشنا شد اولش خيلي دوست داشت اون دختر و اذيت كنه چون فكر مي كرد همه دخترا مثل همن اما اين دختر فرق داشت اون پسر ديگه احساس تنهايي نميكرد اخه ميدونست يكي هست كه دوسش داشته باشه ودر كش كنه همه زندگيش شده بود اون دختر،دختري كه نمي ديدش ولي يه حس عجيبي نسبت به اون داشت فكر مي كرد اون دختر تنها كسيه تو دنيا كه دوسش داره.يه جملشو هيچوقت فراموش نكرد يه دف كه اون دختر باهاش قهر كرده بود وقتي دوستي كرد به اون پسر گفت مي ترسم تو ادمايي كه دور و ورتن من گم شم .اين جمله اون دختر بود كه به خاطر اين حرفش اون پسر اون شب و تا صبح بيدار بودو اشك ريخت اخه اون دختر چه ميدونست كه اون پسر تنها ست و جزاون هيچكسو نداره اين حرف يه دختر پاك بود كه اينقدر اون پسرو تحت تاثير خودش قرار داد اون پسر هيچوقت اون شبو فراموش نكرد وبا خودش عهد كرد هيچوقت اون دخترو فراموش نكنه
دوماه گذشت و خيلي دلش براي اون دختر تنگ شده بود خجالت مي كشيد براش پيغام بده
هيچوقت فكرشو نمي كرد يه دختر بتونه اينطوري اونو تحت تاثير قرار بده
از سام خواست كه ادرس اون دخترو پيدا كنه و بهش بگه كه چقدر اون پسر دوسش داره سام سه روز از دانشگاه خودش زد و ادرس اون دخترو پيدا كرد اون پسر نمي تونست و اجازه نداشت كه بدون پدر و مادرش جايي بره واسه همين يه هديه خريد و از سام خواست كه اونو به اون دختر بده ولي سام زماني كه اون دخترو ديد خجالت كشيد جلو بره و كادوي اون پسرو بهش بده اخه...........
سام دوهفته بعد از اين ماجرا تصادف كرد و ضربه بدي به سر ش وارد شد ودو ماه تو كما بود پدرش تموم زندگيشو حراج كرد تا سام زنده بمونه اما زير تيغ جراحي دوام نياورد و فوت شد....
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:48 توسط : هدی